نامه عبدالکریم سروش
به رهبر جدید

می‌توانستم اين نامه را نهانی روانه کنم تا به خلوتی که در او اجنبی صبا باشد به دست شما برسد، اما رواتر ديدم که طبل را زير گليم نکوبم و صفا را به خفا نپوشم. بل بلاغ مبيّن کنم و بر سر مناره فغان برآورم و به پيش شحنه بگويم که صوفيان مستند۰

به قدر طاقت خشم خود را فرو می‌خورم و با دلواپسی عميق از آينده کشور و بی‌کفايتی‌های ويرانگر و ايران‌‌سوز، صبورانه سرکشی‌های قلم را مهار مي‌کنم و درست‌‌گويی را به درشت‌‌گويی نمی‌آميزم و خطاب بی‌عتاب می‌کنم و سخن به نرمی و آزرم می‌گويم تا دلی را به نصيحت گرم کنم و سلطانی را از سوء‌ سياست برهانم.

پست می‌گويم به‌اندازۀ عقول
عيب نبوَد،اين بُوَد کار رسول

نرم گو ليکن مگو غير صواب
وسوسه مفروش در لين‌الخطاب

رهبری حق شما باشد يا نباشد،نقد رهبری بی‌شبهه حق مردم است و گوش‌کردن به نقد آنان تکليف شما.آن هم در علن نه در خفا.
صد محفل و مجلس برای تائيد ولايت فقيه برپا می‌کنيد، يکی‌ هم برای نقد و آسيب شناسی‌‌اش برپا کنيد.صد مدّاح و ثناخوان در روزنامه و صدا و سيما داريد ، يک نقّاد را هم تحمُّل کنيد. نه فقط تحمُّل که تشويق کنيد تا عيب شما را آشکارا بگويد.
زيان نمي‌کنيد.خشونت نقد را بچشيد۰خاصيت‌ها دارد. دانشگاه‌ها را بگذاريد حقيقتاً دانشگاه و دارالعلم باشند۰راضی‌ مشويد که حراميان و راهزنان دهان و استخوان دانشجويان را بشکنند و چشمشان را در آورند
۰دشنه را به مصاف دليل نفرستيد.
بگذاريد افکار شاخ يکديگر را بشکنند. از زوال ايمان جوانان نهراسيد.

دشمن‌ترين دشمنان ايمان ، مستبّدانند نه نقّادان .

به مغرب زمين نگاه کنيد . سه‌قرن است گزنده‌ترين و کوبنده‌ترين مخالفت‌ها و دشمنی‌ها را با دين کرده و مي‌کنند،اما دينداری معرفت‌‌انديش همچنان بالنده و باقی‌مانده است.

کليسا‌ها چراغشان روشن است. کتاب‌های محقّقانه در تاريخ و فلسفه و علم و دين،بهتر و بيشتر از کشور ما به بازار می‌آيند.عاقبت ماندنی‌ها می‌‌مانند و رفتنی‌ها چون کفی بر آب می‌‌روند.

دشمنان با انبيا بر می‌‌تنند
پس ملايک رب سلٌم می‌زنند
کاين چراغی را که هست او نور داد
از دم و پف‌های دزدان دور دار

آن‌قدر جامعه را چون کودکی تر و خشک نکنيد و پستانک ولايت به دهانش نگذاريد .خدايی نکنيد بل خدا را در ميان آوريد !

هر جا عدالت و خلّاقيّت و رحمت و حرّيت هست،خدا هم هست. خدايی که ما مي‌شناسيم و می‌‌پرستيم موصوف به اين اوصاف است.
جامعه را لبريز از عدالت و رحمت و خلّاقيّت کنيد، خدايی می‌‌شود.

به قشور و ظواهر دل شاد مکنيد و حقيقت را به مجاز نفروشيد .

غرّه مشو که گربه عابد نماز کرد

*آقای خامنه‌ای!**

من و شما افسانه می‌شويم ، امّا اين نامه‌ها جاودان می‌‌ماند ، چون پنجره‌ای به روی آينده و چون آينهِ‌‌ای برای آيندگان که چهرۀ رياست شما را می‌‌نمايد و قصّۀ زعامت شما را می‌‌خواند.

باری چو فسانه مي‌شوی ای بخرد
افسانۀ نيک‌ شو نه افسانه بد

به منزل نخستين قدم بگذاريد و به منزلهۀ نخستين قدم، بگذاريد اين نامه را همگان بخوانند،آن هم به فراغت نه به تشويش،در روزنامه‌ها نه در شبنامه‌ها، درعلن نه در خفا.

با رعيّت فتح باب گفتگو کنيد و به آنان جواب علنی بدهيد و از“استبداد دينی‌‌تان دفاع کنيد .اين نامه را خود بر مردم بخوانيد وگرنه مردم بر شما خواهند خواند که:

«من نام لم ينم عنه»

از کثرت اين گونه نقد‌ها و نامه‌ها نترسيد.اگر رشتۀ عدالت محکم شود،عدّۀ اين نامه‌ها هم کم مي‌شود. اگر هم نشد،
آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟

کمترين حرمت به حقوق رعيّت آنست که سخنش شنيده و سنجيده شود. اين باب را گشاده نگاه داريد که صد گشايش در آن است.
قدر اين قلم‌های بی‌‌طمع را بدانيد و تا سيلی روزگار در نرسيده حلوای نقد
رايگان را نوش جان کنيد.

نه فخری است برای جمهوری اسلامی و نه نام نيکی‌ برای شما که ناصحان نا امن باشند۰اما اگر باری به صاعقه غيرت يا به ساعقه مصلحت، کارگردانان ديوان قضا فرمان يافتند تا صاحبان اين قلم‌ها را در بند کنند ، بسپاريد تا جرم ديگری برای‌شان نتراشند و بر گناه ناکرده‌شان نام گناه ديگر ننهند و برايشان جامه تنگ جاسوسی ندوزند و نامه ننگ ناموسی ننويسند.خويشاوندانشان را نيز آزار مکنيد و همسران و فرزندانشان را به سياه‌چال‌ها مبريد و در سردخانه‌ها منشانيد و دست تجاوز و تطاول در شرافتشان دراز مکنيد .

جوانمردی را به جوان مرگی ميفکنيد.
آيا می‌پسنديد با فرزندانتان چنين کنند؟

در پايان ، باز هم وامدار گفتمان مهربان سعدی هستم که رعيّت و ارباب نصيحت را با سلطان می‌‌گشود :

شهی که پاس رعيت نگاه می‌‌دارد
حلال باد خراجش که مزد چوپانی است
وگرنه راعی خلق ست زهر مارش باد
که هرچه می‌خورد او جزيت مسلمانی‌ست

عبدالکريم سروش