چین هوشمندانه ایران را به حاشیه می‌راند

چین هوشمندانه ایران را به حاشیه می‌راند
✍️ پدرام سلطانی

📌 این هفته سفری تجاری به چین داشتم. بیش از ١٢ سال است که با چینی‌ها تعاملات تجاری دارم و در این مدت مکرّراٌ به چین سفر داشته‌ام. این سفر امّا متفاوت از تمام سفرهای قبلی بود. اوّلین تغییر را در فرودگاه شانگهای احساس کردم، هنگامی که گذرنامه خود را به پلیس گذرنامه چین دادم و او شروع کرد به پرس‌وجو در خصوص علّت سفر من به چین، محلِّ اقامتم و داشتن بلیط برگشت. در تمام این ١٢ سال به خاطر نداشتم که هنگام ورود به چین با چنین سوالاتی برخورد کرده باشم.

📌 در اولین جلسه کاری‌ام دریافتم که حساب‌های شرکت‌های ایرانی ثبت شده در چین یک به یک در بانک‌های چینی در حال بسته‌شدن است و موضوع، بر خلاف آنچه که در اخبار ایران انعکاس یافته است، منحصر به دانشجویان و اشخاص حقیقی ایرانی نیست. حتّی شرکت‌هایی که از ١٥-١٠ سال پیش در چین ثبت شده‌اند مشمول این رفتار جدید بانک‌های چینی شده‌اند. تجّار ایرانی به کارمندان چینی خود متوسّل شده‌اند و شرکت‌های جدیدی به نام آنان تأسیس می‌کنند و به امید امانتداری آن ها دارایی خود را به نامشان می‌زنند.

📌 بیش از یک سال است که با یکی از شرکت‌های چینی مشغول مذاکره برای سرمایه‌گذاری مشترکی در ایران هستیم. در جلسه‌ای که برای ادامۀ مذاکرات با او داشتم خبر ناخوشایندی به من داد:

دولت چین سرمایه‌گذاری شرکت‌های چینی در ایران را تقریباٌ ممنوع کرده است و به سختی مجوّز سرمایه‌گذاری خارجی در ایران را صادر می‌کند.

📌 تقریباٌ در همۀ جلساتی که داشتم مشتریان چینی اشاره به سخت‌تر شدن کار با ایران داشتند. اظهار می‌داشتند که بسیاری از شرکت های چینی ترجیح می‌دهند خرید خود را در شرایط برابر از ایران نداشته باشند زیرا پرداخت بسیار مشکل است و باید اسناد تجاری را تغییر دهند و به نام کشور دیگری بزنند تا امکان پرداخت پول از بانک هایشان فراهم شود.

📌 "چین عزیز" آرام آرام، ایران این شریک وفادار خود را به حاشیه می راند. از سال ١٣٨٩ که شرکت دولتی نفت چین، علی‌رغم اخذ امتیازات ویژه از دولت وقت ایران در قرارداد 2.5 میلیارد دلاری سرمایه گذاری در میدان نفتی آزادگان، شروع به کند کردن کار و بهانه‌تراشی کرد، سیاست عقب‌گرد چین آشکار شد. قطعاٌ مشکل این نبود که آن ها توان انجام کار را نداشتند بلکه سیگنال پایین کشیدن فتیله کار با ایران را دریافت کرده بودند.

📌 چینی‌ها در تمام این سال‌هایی که ایران عضو ناظر سازمان همکاری‌های شانگهای بود، تنها مخالف عضویت کامل ایران در این سازمان، که در آینده می تواند بزرگ‌ترین و مهم‌ترین سازمان اقتصادی آسیا باشد، بودند و برای جلوگیری از عضویت ایران در این سازمان در منشور آن گنجانده بودند که کشورهایی که سازمان ملل بر علیه شان تحریم هایی وضع کرده است نمی‌توانند به عضویت این سازمان در آیند. حتی پس از لغو تحریم های سازمان ملل، آن‌ها مخالف عضویت ایران باقی ماندند و در حالی که به عضویت کامل هند، رقیب آسیایی خود، در این سازمان رأی مثبت دادند اما با عضویت ایران موافقت نکردند.

📌 چینی‌ها حتی در پروژه بلند پروازانه جاده ابریشم نوین مسیر تاریخی جاده ابریشم را به نحوی تغییر داده اند که از بالای ایران بگذرد و یک مسیر فرعی از مسیر اصلی برای ورود به ایران منشعب شده است. داستان سرمایه گذاری کلان چین در بندر گوادر پاکستان نیز مکمل این پروژه در دور زدن ایران است.

📌 در طول این ١٢ سال، دشمنی آمریکا با ما، و ما با آمریکا، باعث شد که ایران به عنوان بهترین مسیر خطوط لوله انتقال نفت و گاز خلیج فارس و آسیای میانه به اروپا، از این مسیرها حذف شود و به یک مسیر فرعی در نقشه انتقال انرژی منطقه تبدیل شود. از بین رفتن این مزیت مهم ژئوپلیتیک ایران تلخ، اما قابل فهم است. اما این که چین، کشوری که این چنین از ما بهره برده است و ما به او چشم امید داشتیم، ایران را از مسیر ترانزیت کالا از شرق به غرب و شمال به جنوب کنار گذاشته است و نگاه درجه دومی به ایران دارد جای تأمل بسیار دارد.

📌 *چین نشان داده است که در عرصه شطرنج جهانی هوشمندانه بازی می کند و چشم انداز بلند مدتی دارد. چرا چین چنین سیاستمدارانه و به آرامی ایران را به حاشیه می برد؟ او آینده را چه می بیند که پاکستان و افغانستان را به ایران ترجیح می دهد؟ چین برای چینی بند زده اقتصاد ایران چه نقشه ای می‌کشد؟

اجازه استعمار شدن!!

اجازه استعمار شدن!!

مستر جیکاک معروف به " سید جیکاک " جاسوس انگلیسی که با آشنایی با زبان محلی مردم

بختیاری آنان را نسبت به نفت بیزار می کرد.

او شعر معروفى داشت با اين مضمون :

تو که مهر علی مِنِ دلته

نفت ملی سی چنته..

به دیوید دوست انگلیسیم گفتم:

شما انگلیسی ها آدم‌های پستی هستید که ما ایرانی ها را استعمار کردید!

شرم نمی کنید از رفتارتان ؟!

دیوید گفت:

این مردم احمق شما بودند که اجازه استعمار شدن را به سیاستمداران ما دادند.

شما ایرانی‌ها مانند یک صد دلاری هستید که بر روی زمین افتاده‌اید! ما بر نداریم دیگران بر می دارند!

به جای این که یقۀ ما انگلیسی‌ها را بگیری مردم سرزمینت را #آگاه کن!

اندر قتل هولناک معلم تاریخ و نماد آزادی بیان در فرانسه

اندر قتل هولناک معلم تاریخ و نماد آزادی بیان در فرانسه

🔹یک جوان چچن اسلامگرا که به تازگی از فرانسه پناهندگی و اجازه اقامت گرفته بود، یک معلم تاریخ و جغرافیا را که در باره آزادی بیان با دانش آموزان سخن گفته بوده است، به تحریک یا تشویق برخی اسلامگراهای این کشور سر بریده است.

چنین جنایت فجیعی را اسلامگرایان جاهل و ناجوانمرد درکشور ولتر و هوگو مرتکب شده اند، یعنی درکشوری که به آنان پناه داده و آنان را از حقوق انسانی برخوردار کرده است، که همواره در جامعه واپس‌مانده و جهل‌زده خودشان از آن ها دریغ شده و دریغ می شود. اسلام خشن، نه تنها هرگز با آزادی و دموکراسی سر آشتی ندارد، بلکه با انسانیت و اخلاق و جوانمردی نیز _ که کمابیش در اغلب فرهنگ ها می‌توان یافت _ سنخیتی ندارد و نمی‌تواند خود را با حد اقل معیار‌های انسانی و اخلاقی جامعه مدرن هماهنگ کند.

ما ایرانیان در طول تاریخ دردآلود خود، همواره شاهد این گونه جهالت‌ها و تعصُّب‌های اسلامگرایی بوده‌ایم.... هنوز مظلومیت بزرگانی چون سهروردی و حلاج و عین‌القضات و بسیاران دیگر که در جوانی به تحریک ملایان به قتل رسیدند، در یاد‌ها مانده است. فتوای قتل کسانی همچون این سینا و رازی صادر شد و بزرگان درجه اول فرهنگ و ادب و اندیشه چون فردوسی و خیام آزارها دیدند، تا آنجا که اجازه دفن پیکر آنان در مزار شهر از سوی مفتیان و فقیهان داده نشد. نیز در به دری و تبعید بزرگانی چون ناصرخسرو (آواره یمگان) که تروریسم فقیهان جنایتکار همچون سایه‌ای او را در قلمرو ایران بزرگ و خراسان تعقیب می‌کرد، در تاریخ ایران به نماد برجسته‌ای از آوارگی و بی‌خانمانی اهل فرهنگ بدل شده است!

او خود، نقل کرده است که:

"" روزی هنگام گریز از این وادی به آن وادی، به شهری وارد شد و برای تعمیر پای‌افزار از هم‌گسیختۀ خود، به دکان پینه‌دوزی وارد شد. در همین حال، ناگهان بیرون از دکان پینه‌دوز، سر و صدای بگیر و بکش برخاست و پینه‌دوز به سرعت درفش خود را برداشت و از دکه بیرون جست و پس از گذشت زمانی کوتاه، هیجان‌زده و خندان باز آمد در حالی که تکّه‌ای گوشت آدمی‌زاد بر درفش خون‌آلودش آویخته بود.

ناصرخسرو از پینه‌دوز پرسید: "این چیست؟ و کجا رفته بودی؟ "

- پینه‌دوز گفت: " مومنان شهر، یکی از شاگردان ناصرخسرو را که به الحاد متِّهم شده بود، می‌کشتند. من هم رفتم تا در این امر خیر و در این جهاد، شرکت کنم و اکنون تکّه‌ای از گوشت او را جهت ثواب اخروی بر سر درفشم با خود آوردم "!!

- ناصرخسرو کفش گسیخته و تعمیرنشده‌اش را برداشت و با خود گفت:

در شهری که شاگرد ناصرخسرو این گونه تکّه‌پاره شود، وای به حال خود ناصرخسرو!

و از دکّۀ پینه‌دوز مومن متعصّب بیرون زد، تا باقی عمرش را به گریز از چنگ مدّعیان دین و صاحبان فتوا و فقها ادامه دهد و آوارگی خود را در درّه‌های خراسان تداوم بخشد.

جایی گفته بود: " ابلیس فقیه است اگر اینان فقهایند! "

- و این سخن او نیز مشهورست که گفت:

از شاه زی فقیه چنان بود رفتنم
کز بیم مور در دهن اژدها شدم

🔹تاریخ جنون و جنایت مدعیان اسلام و فقها و مفتیان در کشور ما بسیار دور و دراز است و بسیارانی از جان‌های شیفته و بزرگان علم و دانش و هنر و اندیشه از آنان رنج‌ها برده‌اند، شکنجه‌ها دیده‌اند و به قتل رسیده‌اند یا به غم غربت و رنج تبعید و دوری از یار و دیار مبتلا بوده‌اند.

دهخدا دربارۀ سبعیت و بی‎رحمی ملّایان و مفتیان متعصّبی که دین را دکان خصوصی خود دانسته و شغلشان همواره تزریق سموم تعصب در وجدان آدمیان و تبحّر‌شان در محو انسانیت از وجود انسان‌ها بوده تا مرد‌م را به مقام رمگی فروکاهند و سروری خود بر آنان را تداوم بخشند، می‌گوید:

کف چو از خون بی‌گنه شویند
سپس این سگ چه کرده بد گویند

🔹به هر حال قتل این معلم تاریخ در فرانسه، از جنس همان قتل‌هایی است که ما ایرانیان، قرن ها در کشور خود به شیوه رنجباری شاهدان آن‌ها بوده‌ایم و همچون بلیّه‌ای که از آغاز تسلط اعراب بر ایران در کشور ما پدیدار شده. علت عمده آنست که "جهل و تعصب" مثل مور و ملخ خود را باز تولید می کنند، اما "دانش و فرهنگ" _ به ویژه در جوامعی که نیروی جهالت و واپس‌گرایی قوی و سیل آساست _ رشدی آرام دارند......

✒م.سحر، از خبرنامه اینترنتی گویا

🌷🌸🌹 کانال کتاب‌های ممنوعه
🆔 @ketab_mamnouee

🎥 پیکر ساموئل پتی، معلم فرانسوی که سر بریده شد با پخش ترانه وارد محوطه دانشگاه سوربن شد.
"زندگی فقط یک بار است.
بیاید یکدیکر را تحمل کنیم."

کباب بی‌حجاب بر سیخ، کتاب بی‌حجاب پلمب!

کباب بی‌حجاب بر سیخ، کتاب بی‌حجاب پلمب!

کباب بی‌حجاب بر سیخ، کتاب بی‌حجاب پلمب!

«صفحۀ نشر ثالث از پلمب این مجموعه در خیابان کریم‌خان خبر داده است».

پلمب نشر ثالث

اگر دلیل این کار بی‌حجابی شماری از مشتریان باشد می‌توان پرسید آیا مشتریان همۀ اصناف رعایت می‌کنند و تنها در این جا رعایت نمی‌شده است؟

آدم یاد سریال «آینۀ عبرت» می‌افتد که در بین مردم به «آتقی» مشهور بود و وقتی در آن خانۀ آشفته که هیچ چیز سرجای خود نبود همسر او گیر داده بود چرا دوچرخۀ آتقی وسط حیاط است و او با آن حال و وضع و گویش خاص این جماعت گفت:

«حالا همه چیز در این خانه جای خودش است و تنها دوچرخۀ من نیست؟!»

به گزارش اقتصاددان به نقل از عصر ایران ، جدای این دیشب لطف دوستی شامل این قلم شد و به رستورانی دعوت بودیم و خلق‌الله را در این وانفسای قیمت‌ها سرگرم صرف اطعمه و اشربه قانونی و مجاز دیدم ولی غالب نسوان پوشش رسمی بر سر نداشتند.

نام آن رستوران را نمی‌گویم تا برادران اداره اماکن نیروی انتظامی احساس وظیفه نکنند و سراغ آن نروند ولی چگونه است که برای کباب، سخت نمی‌گیرند و به خاطر کتاب چرا؟!

از قدیم الایام انگار نسبت به مقولۀ فرهنگ و کتاب وسواس‌ها بیشتر بوده که شاعر سروده:

آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند و یا: تو اهل دانش و فضلی، همین گناهت بس.

کتاب‌فروشی کتاب عرضه می‌کند و کباب‌فروشی هم کباب. همان‌گونه که احتمال دارد مشتری خرید کباب، روسری و شال از سر انداخته باشد محتمل است که مشتری خرید کتاب هم چنین باشد و به همان دلیل که کباب‌فروشی را نمی‌بندند کتاب‌فروشی را هم نباید بست آن هم در روزگاری که صنف اخیر دچار تنگناهای فراوان است و از منظری دیگر نشر ثالث و نشر چشمه و نشر گویا و چند ناشر دیگر هویت فرهنگی خیابان کریم خان‌اند.

اگر خیابان کریم‌خان در قلب تهران اینی شده که هست فقط به خاطر کلیسای سر خیابان ویلا و چند بنای دیگر نیست بلکه ناشرانی چون چشمه و ثالث در این هویت فرهنگی و تاریخی نقش دارند و این یکی را شهرداری تهران هم باید مدعی باشد. حتی اگر در رأس بلدیه آقای زاکانی نشسته باشد.

یک بار دیگر مرور می‌کنیم. اگر فروشنده بی‌حجاب بوده تذکر می‌دادند. اگر مشتری بی‌حجاب بوده چه ربطی به صاحب بنگاه و مغازه دارد و چرا در کباب آسان‌گیرند و در کتاب سخت‌گیر؟

حالا فکر نکنید منظور این است که سراغ رستوران‌ها بروند چون قصه محدود به خوراک نیست و پوشاک نیز همین است و لباس تابع عرف است و طی سده‌ها نوع پوشش تغییر کرده است. کما این‌که مادر بزرگ‌های مادر بزرگ‌های ما تلقی دیگری از پوشش اسلامی داشته اند.

خوشا به حال کباب، چون با نجومی شدن قیمت گوشت قرمز هنوز هم مشتری دارد و مشتریان بر گرانی آن درنگ نمی‌کنند ولو از دست‌رس کثیری خارج شده باشد. هیچ سیخ کبابی هم قبل از منقل برای سانسور به ادارۀ مربوطه نمی‌رود و البته شرط استفاده از آن شال و روسری نیست اما نوبت به کتاب که برسد نه تنها با ممیزی سر و کار دارند که نوع پوشش کتاب خوانان و خریداران کتاب هم در کسب و کارشان اثر دارد.

مخاطب گرامی، ارسال نظر پیشنهاد و انتقاد نسبت به خبر فوق در بخش ثبت دیدگاه، موجب امتنان است.

بهترین راه‌کار درمان چالش‌های اجتماعی

بهترین راه‌کار درمان چالش‌های اجتماعی

سفری داشتم به سلطان‌نشین عمّان و با عبدالعزیز الرواس که وزیر اعلام عمّان بود، ملاقاتی رسمی داشتم. وی پس از این ملاقات مرا به خانه‌اش دعوت کرد. سخن از گذشته‌اش به پیش کشید و گفت:

در دوران دانشجویی با تعدادی از دانشجویان از مخالفان سرسخت سلطان‌بن‌قابوس بودیم. گرایش‌های چپ داشتیم و گاه در کشورهای دیگر به سفارت عمّان حمله می‌کردیم. مدّتی بعد در داخل به مواضع دولت حمله مسلّحانه کردیم و دستگیر شدیم. ما را به زندان بردند. زمانی نگذشته بود که من وهمراهانم را از زندان بیرون آورده، سر و صورت اصلاح کرده، لباس رسمی پوشیدیم. گفتتند سلطان بن قابوس شما احضار کرده است. پیش خود گفتیم اعداممان حتمی است! ما را نزد وی بردند. سلطان ما را احترام کرد و نزد خود نشاند. تعجّبمان بیشتر شد. سر سخن باز کرد. از گذشته تا حال گفت، از وضعیت کشور و این که با تفکّرات چپ کشور به سرانجام نمی‌رسد. با دلیل و آمار و منطق مجابمان کرد و “گفت:

ما راهی را برای پیمودن آغاز کردیم. شما درس خوانده‌های کشورید. حیف از شماست که در زندان باشید. گذشته‌ها گذشت. من چند پیشنهاد برای شما دارم.

اول این که: سرمایه‌ای در اختیارتان می‌گذارم، با خانواده به هر کشور خارجی مایلید مهاجرت کنید و تا آخر عمر با عزت زندگی کنید.

یا این که: به شما سرمایه و امکانات می‌دهم تا به کار کشاورزی و تولید بپردازید.

و یا این که به من برای مدیریت و توسعه کشورمان کمک کنید، من مدیرانی متخصّص می‌خواهم و اگر مایل هستید همراهم باشید.”

در بهت به سر بردیم. در پوست خود نمی‌گنجیدیم و با آغوش باز راه سوم را انتخاب کردیم و سلطان‌بن قابوس هر یک را به مقام وزارت، و مشاوره منصوب کرد و من وزیر امور خارجه شدم.»

(مجتبی لطفی)