غلط های زیادی
من هم مثل بسیاری از هم نسلان خودم از گروگانگیری سفارت آمریکا خوشحال شدم و برای گروگانگیرها کف زدم و گلو پاره کردم.
در حمایت از آنها ۵ روز روزه سیاسی گرفتم ،یعنی که ما تا تهِ تهِ مشکلات اقتصادی و تحریم ها هستیم و “آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند”!!
و بعد هم در نشست پر جمعیتی در دانشکده، پس از افطار روز پنجم با چای و پنیر و خرما، به تحلیل تبعات اقتصادی گروگانگیری پرداخته و نتیجه گرفتم که آمریکا شاه را به ما بر می گرداند و ما همگی چقدر خوشحال می شویم و انقلاب دوم ما هم به خیر و خوشی تمام می شود و می رویم سراغ سومی.
ارزش این پیش بینی ها به اندازه بی سوادی و بی تجربگی مفرط آن روز های من بود و تحلیل های گنده تر از دهنم، حاصل توهمات آن روزهای یک دانشجوی ترم اول و سال اول تازه انقلابی شده.
شاید تنها بهره من از اشغال سفارت آمریکا، همان ۵ روز روزه قضا بود که گرفتم و ثوابش به روح در گذشتگان فاتح سفارت آمریکا و بس.
اولا نمی دانستم که در جوانی اینقدر سیاسی بوده ام. و شاید بخشی مهم از فراری بودنم از سیاست ناشی از همین تجربیات تلخ است.
دوماً نمی دانستم در ۱۹ سالگی این اندازه از اقتصاد ایران و دنیا سَرَم می شده است. خدا بیامرزد پدر چند تا روزنامه و نشریه ای که اطلاعات آن تحلیل اقتصادی را از آنها استخراج کردم و به خورد دانشجویان حاضر در جلسه دادم و چقدر خشنود بودم از به به و چه چه حاضران و اینکه چطور طومار آمریکای جهانخوار و امپریالیسم را ظرف نیم ساعت در هم پیچیدم و خلاص.
سوماً نمی دانستم وقتی آمریکای لامصب مثل الان یک غلط هایی بکند چه بلا و عذابی بر مردم نازل می شود.
من که این گوشه دنیا نشسته ام و دست آمریکای جهانخوار به من نمی رسد ولی این طور هم نمی شود که خودمان حاشیه امن داشته باشیم و کک مان نگزد و آمریکا را بیندازیم به جان ملت که جِرجِرشان کند.
بعد از افتضاح آمریکایی ها در صحرای طبس و بر آب شدن نقشه هایشان، گروگانها در کشور پخش شدند و بخشی از آنها در اتاق بازرگانی مشهد جنب باغ ملی نگهداری می شدند.
سر شبی نشسته بودیم با دوستان و سیاست دنیا را رتق و فتق می کردیم که صدای شعار و تظاهرات از بیرون آمد. رفتیم بیرون و به جمع آنها پیوستیم و به سوی محل نگهداری گروگانها. شعارهایی که می دادند خیلی ملایم بود و سقف آنها تقاضای محاکمه بود و نه بیشتر. جلوی ساختمان نگهداری گروگانها که رسیدیم، بلندگوی دستی شان را گرفتم و شعارها را تند کردم که:
“جاسوس آمریکایی اعدام باید گردد”
و “مرگ بر سه مفسدین، کارتر و سادات و بگین”.
آقای محترم و میانسالی که رهبر این تظاهرات کوچک بود و صاحب بلندگو، مرتب از من خواهش می کرد آقا لطفاً شعارِ تند ندهید، مرگ نگویید. امام فرموده اند محاکمه. من اما به نمایندگی از نسل انقلابی شده ام آن زمان، دستپاچه و کم صبر بودم و فقط به دنبال سرنگونی و قتل و نابودی بدون دفع الوقت.
جوان بودیم و بی تجربه و کله ای پر از خامی بر روی تنه، پر از غرورهای بیجا و آمال دست نیافتنی، در پی به هم زدن همه شالوده های حاکم بر دنیا. خیلی شبیه افکار و امیال و آرزوهای همین آقای ترامپ. همین غلط هایی که ایشان می کند و ما را امروز به خاک سیاه نشانده است. البته که هنوز هم هیچ غلطی نمی تواند بکند و انرژی هسته ای حق مسلم ماست.
کاش می توانستیم این خود پرستی و بت پرستی های خودمان را کنار بگذاریم و مرگ بر “آمریکای درون مان” را فریاد بزنیم و “ترامپِ خودخواهی هایمان” را به آتش بکشیم، آن وقت حالمان شاید بهتر از حالا می بود.
اینکه “ترامپ” با قلدری هایش بماند یا “بایدن” با نرم زبانی هایش جایگزینش شود و با پنبه سر ببرد، دردی از ما دوا نخواهد کرد.
مادام که بلندگوی اداره کشور را به دست افرادی مثل من بدهیم که جای گرم نشسته اند و چای گرم می نوشند و کماکان می گویند “آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند” همین می شود.
می روم تا آن آقای میانسال را پیدا کنم و عذر خواهی کنم که آن شب شعارهای تندی دادم با بلندگویی که از او غصب کردم. حتم دارم که امروز او هم مانند بسیاری مردم به عذاب آن شعارهای من گرفتار است.
حمید قدوسی
یادداشتهای قطاری
انگلستان
۱۳ آبان ۱۳۹۹