قسمتی از خاطرات کلنل افاستیونکول
قسمتی از خاطرات کلنل افاستیونکول
از اولین فرماندۀ نظامی بریتانیا در ایران:
آنها (ایرانیها) خیلی سادهلوح و زودباورند. مهربانند و سختکوش. هر حاکمی که بخواهد به آن ها مستبّدانه حکم فرماید، راحت میتواند آنها را با بازی با باورهایشان فریب دهد و بر آنها حاکم شود ،ولی اگر حاکمی بخواهد برایشان دل بسوزاند و حق را بر مردم دهد، او را سرنگون میکنند. مردمانیاند مستحقّ ظلم.
یادم نمیرود وقتی چای را از هند به مزارع طبرستان بردیم و کشت کردیم و با شکر مخلوط کردیم و به خوردشان دادیم ،وقتی سود سرشاری به دست آوردیم، روحانی بزرگشان حاج ملّا محمد کرمانی نزد من امد و گفت:
اگر میخواهی به تجارت شکر و چایت در ایران ادامه دهی، باید چهار یک سودت را به من بدهی.
من اورا ضعیف پنداشتم و به او خندیدم و از عمارت بیرون انداختم. بعد از چند ماه گزارش آمد که دیگر در ایران مردم چای نمی نوشند. باورم نمی شد. چطور ممکن بود. اکثر مردم به چای معتاد بودند.
بعد از پارهای تحقیقات فهمیدیم میرزای کرمانی چای و شکر را نجس و نوشیدنش را حرام اعلام کرده و مردم هم چشم و گوش بسته فقط مطیع.
کلی به این ملت نفهم خندیدم.
او (میرزای کرمانی) را به عمارت فرا خواندیم.
به او گفتم: حیف که چای را حرام کردی. اگر راه برگشتی بود و می شد هنوز سودی از چای بهدست آوریم، چهار یک تو را پرداخت می کردیم.
میرزا خندید و گفت :تو عهدنامه را بنویس، حرام و حلالش با من.
او این فتوا را داد که اگر شکر (حبّۀ قند) را به چای برسانند و بعد در دهان بگذارند، نجاستش بر کنار می رود و چای و شکر از حالت حرام خارج میشود.
این گونه باز حرامی به حلال تبدیل شد و ما و میرزا به سودمان رسیدیم و مردم به رضایت خدایشان.
یادم هست وقتی همین میرزای کرمانی شیّاد مُرد، باز همان مردم عکس او را در ماه میدیدند.
نمیدانم چگونه خلقتی هستند قوم پارس.
هر کس که به آنها خوشخدمتی کند،او را دزد میخوانند و هر کس آن ها را بفریبد،او را در ماه و خورشید می بینند.
شاید اعراب برای تضعیف ایران آنها را مسلمان کردند.
یادم نمیرود مردم شکر (حبّۀ قند) را بین انگشتان میگرفتند و بهزور آن را به چای ته استکان می رساندند تا پاک شود بعد بخورند و من فقط به انها میخندیدم و تهِ بستههای شکرم مینوشتم "شکر پاک میرزایی".
نمیدانم این ملّاها و میرزاها در آینده چه بر سر این ملّت زود باور بیاورند.
کاش رستگار شوند."