چرا پروژه دولت مدرن و سکولاریسم در ترکیه موفق شد و در ایران شکست خورد؟
چرا پروژه دولت مدرن و سکولاریسم در ترکیه موفّق شد و در ایران شکست خورد؟
✍ دکتر رضا سعیدی فیروزابادی
در آغاز قرن بیستم، ایران و ترکیه هر دو با پرسشی تاریخی روبهرو شدند:
چگونه میتوان از دل جوامع سنّتی، دولت مدرن ساخت و در برابر جهان صنعتی و قدرتهای غربی بقا یافت؟
پاسخ هر دو کشور در ظاهر مشابه بود؛
تمرکز قدرت، ایجاد ارتش مدرن، اصلاح نظام آموزشی، محدودکردن نفوذ نهادهای مذهبی، و ساختن هویّت ملی جدید.
اما سرنوشت این دو پروژه کاملاً متفاوت شد.
در ترکیه، جمهوری سکولار توانست برای بیش از یک قرن ستون اصلی دولت باقی بماند، هرچند امروز با چالشهای تازه روبهروست.
در ایران اما پروژۀ سکولاریسم سرانجام با انقلاب ۱۳۵۷ فروپاشید و جای خود را به حکومت دینی داد.
این تفاوت، صرفاً نتیجۀ عملکرد چند سیاستمدار یا یک حادثه تاریخی نبود؛ بلکه ریشه در تفاوت عمیق ساختار اجتماعی، جایگاه دین، تجربۀ تاریخی، و نوع رابطه دولت و ملّت در دو کشور داشت.
در ترکیه، سکولاریسم از دل فروپاشی یک امپراتوری متولّد شد.
امپراتوری عثمانی پس از جنگ جهانی اول شکست خورده، تجزیه شده و در آستانۀ نابودی کامل بود.
در چنین شرایط اتاتورک توانست
این باور را ایجاد کند که تنها راه نجات ملّت ترک، ساختن یک دولت ملّی مدرن و سکولار است.
سکولاریسم برای بسیاری از مردم ترکیه نه یک پروژه فلسفی، بلکه راهی برای بقا بود.
حذف خلافت، تغییر نظام حقوقی، اصلاح زبان و آموزش، و محدودکردن قدرت مذهب، همگی در چارچوب «نجات کشور» تعریف میشدند.
اما ایران چنین تجربهای را از سر نگذراند.
حکومت رضا شاه نیز پروژهای مشابه آغاز کرد؛ از ایجاد ارتش مدرن و راهآهن تا کشف حجاب و سکولارسازی آموزش.
اما این اصلاحات عمدتاً از بالا و با اتّکای شدید به قدرت دولت اجرا شدند، نه بر پایۀ یک اجماع اجتماعی گسترده.
دولت پهلوی مدرنسازی را پیش برد، اما نتوانست سکولاریسم را به یک باور عمومی و هویت ملی مشترک تبدیل کند.
یکی از مهمترین تفاوتها، جایگاه روحانیت در دو کشور بود.
در امپراتوری عثمانی، روحانیت سنّی عمدتاً وابسته به دولت بود
مفتیان، قضات شرع و نهادهای مذهبی تحت کنترل حکومت عمل میکردند
بنابراین هنگامی که جمهوری ترکیه تصمیم گرفت نفوذ مذهب را محدود کند، در واقع ساختاری وابسته به دولت را بازسازی میکرد.
اما در ایران، روحانیت شیعه تاریخی متفاوت داشت. حوزههای علمیه، منابع مالی مستقل، ارتباط عمیق با بازار و نفوذ گسترده در میان مردم، به روحانیت قدرتی مستقل از دولت داده بود.
این استقلال باعث شد که نهاد دین در ایران بتواند در برابر دولت مدرن مقاومت کند و حتی در نهایت آن را شکست دهد.
در واقع، دولت پهلوی هرگز نتوانست روحانیت را به زیرمجموعه دولت تبدیل کند
عامل مهم دیگر، مسئله هویت ملی بود. در ترکیه، جمهوری جدید هویت «ترک» را جایگزین هویت عثمانی ـ اسلامی کرد. زبان جدید، تاریخنگاری ملی، تغییر الفبا و نظام آموزشی همگی در خدمت ساختن ملت جدید بودند
اما در ایران، هویت ملی همواره آمیزهای از ایرانیت و تشیع بود.
حکومت پهلوی تلاش کرد بر شکوه ایران باستان و ناسیونالیسم ایرانی تأکید کند، اما نتوانست میان هویت ملی و هویت مذهبی تعادل پایدار ایجاد کند.
برای بخش بزرگی از جامعه، تشیُّع همچنان منبع اصلی مشروعیت اخلاقی و سیاسی باقی ماند.
از سوی دیگر، اشتباهات سیاسی حکومت پهلوی نیز زمینه شکست پروژه سکولاریسم را فراهم کرد
پس از کودتای ۱۳۳۲ حکومت بیش از پیش به سمت تمرکز قدرت و سرکوب مخالفان رفت. احزاب مستقل تضعیف شدند، فضای سیاسی بسته شد و جامعه مدنی رشد نیافت.
در چنین شرایطی، تنها نیروی سازمانیافتهای که توانست در برابر حکومت بسیج اجتماعی ایجاد کند، شبکه روحانیت و مساجد بود.
در واقع، سرکوب نیروهای سکولار و ملی، ناخواسته میدان را برای اسلامگرایان باز کرد.
رابطه با غرب نیز نقشی تعیینکننده داشت.
در ترکیه، غربگرایی بخشی از پروژه ملیگرایی جدید شد.
اما در ایران، دخالتهای خارجی، بهویژه نقش آمریکا و بریتانیا در کودتای ۱۳۳۲، باعث شد بخش بزرگی از جامعه، مدرنیزاسیون و سکولاریسم را با وابستگی به غرب پیوند بزند.
اسلامگرایان توانستند از این احساس استفاده کنند و خود را نیروی استقلالطلب و ضدسلطه معرفی کنند.
با این حال، تجربه امروز ترکیه نشان میدهد که سکولاریسم حتی در آن کشور نیز پیروزی کامل و نهایی نداشته است.
قدرت گرفتن جریانهای اسلامگرا و ظهور ادوغان نشان داد که سکولاریسم اگر صرفاً بر قدرت دولت و ارتش متّکی باشد و در عمق فرهنگ سیاسی جامعه نهادینه نشود، میتواند با چالش روبهرو شود.
در نهایت، تفاوت اصلی میان ایران و ترکیه شاید در یک جمله خلاصه شود:
سکولاریسم در ترکیه بخشی از روایت «نجات ملی» شد، اما در ایران هرگز نتوانست برای اکثریت جامعه به یک آرمان مشترک و ریشهدار تبدیل شود.