چه کردیم...!!!!!!!!
چه کردیم...!!!!!!!!
امروز رفته بودم خیابان باقرخان شرقی برای انجام کاری، حوالی بیمارستان امام خمینی. تنها از کنار نردههای بیمارستان رد میشدم، چیزهایی میدیدم که باورم نمیشد!
سالهای پس از انقلاب و جنگ همه در ذهنم تداعی شدند!
از ۱۳۵۷ و پیروزی انقلاب تا ۱۳۹۸ میشود چند سال...
از ۱۳۶۷ که جنگ تمام شد تا ۱۳۹۸ میشود چند سال...
میشمردم و خفه میشدم!
میشمردم در خودم میشکستم!
انقلاب ما مگر نه که برای ضعیفدستان و محرومان بود. مگر ۸ سال جنگ طاقتفرسا و آنهمه شهید برای آن نبود که تعدی به حقوق و آزادیهای مردم نباشد دیگر...
و مردم عزت داشته باشند و کرامت!
اولین زیر اندازی که همراهان فقیر بیماری در حاشیه بیمارستان انداخته بودند و معلوم بود شبها را هم آنجا میگذرانند غافلگیرم کرد. به خودم نیامده بودم که دیدم تا چشمم کار میکرد، دسته دسته مردم فقیر روستاها و شهرهای دیگر که نشسته بودند حاشیه بیمارستان، برای همراهی بیمارشان! بی هیچ امکانی, بی هیچ سایبانی...
هتلی در کنار نردهها! چقدر شبیه بیخانمانهای هند...
گربهها از سر و کولشان بالا میرفتند. غذاهای سادهای که روی گازهای پیکنیکشان بار گذاشته بودند.
پتوهای رنگ و رو رفتهای که به سر و رویشان کشیده بودند...
در دلم تحسین کردم مدیریت بیمارستان را که اجازه داده بود خانواده بیماران شهرستانی و روستایی بتوانند داخل بیمارستان کنار نردهها اتراق کنند، نه کنار خیابان و بیرون بیمارستان.
چه کار خوبی کرده بود.
امکانات ما همین است. یک زمین خاکی، یک زیلو، یک پتوی کهنه، یک ماهیتابه کوچک، کمی روغن و چند تخممرغ...
زندگیای که ما به شما وعده داده بودیم همین بوده و بقیهاش دروغ...
داروهای خارجیای که قیمتشان سر به فلک کشیده، و خانواده شرمنده بیمارشان...
پدر بیمار با لباس بیمارستان، خجالت زده از هزینهای که برایش میکنند آمده بود کنار خانوادهاش. سرش را گذاشته بود روی پای دخترش و خوابیده بود.
صورتش ورم داشت. دختر دستش را لابهلای موهای پدر گذاشته و نوازشش میکرد.
دخترم، وعدهای که ما داده بودیم برای دنیایتان همین بود، بقیهاش دروغ...
نمیدانستم خودم را باید مخفی میکردم یا میرفتم کنارشان. پایم نمیرفت به طرفشان، از خجالت!
رسیدم خانه، از پا افتاده بودم.
آلبوم عکس زمان جنگام را آوردم به ورق زدن. عکس هر شهیدی را میدیدم آب میشدم... آب!
ما چه کردیم بعد از رفتنتان
ما چه کردیم بعد از نبودنتان
ما چه کردیم با خودمان
چه کردیم با محرومان
یک زیلو
یک پتوی کهنه
یک گاز پیکنیک
دو متر مربع زمین
منتظر که مرخص میکنند امشب بیمارشان را
باز دارو نمیخواهد
باز صدایشان نمیکنند
باز حراست نمیگوید بروید بیرون...
لعنت به ما
لعنت به بی دردی ما
لعنت به بیخیالی ما
لعنت به فراموشی ما
نمیدانم آنها که مرزهایمان را به خیال خود بردند تا آن دورها، بیرون ایران، فرصت هم دارند سری به بیمارستانهای خودمان بزنند!؟
راه دوری نیست، هواپیما و هلیکوپتر هم نمیخواهد...
ضلع شمالی بیمارستان امام
لای علفهای کنار نردهها
همه قومیتها را میبینید
لر و کرد، ترک و عرب، فارس و بلوچ
همه، کنار همان گربهها...
بروید سری بزنید
نترسید
مردم خودمانند
ببینید چه دردها دارند
نیمه شب بروید
صبح زود بروید
ببینید چه وعدهها دادید
و چه ساختید!
و چه ساختیم...