انتقام!

✍ رحیم قمیشی

اواخر بهار ۱۳۶۱ با آزادی خرمشهر، گفته بودیم جنگ هم تمام شد، اما وسط تابستان کشنده همان سال، گفتند نه، هنوز انتقام گرفته نشده!
یادم هست ماه رمضان بود، برای همین اسم آن عملیاتِ ناکام و پر از تلفات، شد رمضان.
گفتند صدام که تنبیه نشده، آن همه شهید ندادیم که همه چیز زود تمام شود، نه! جنگ را ادامه می‌دهیم، این بار در خاک عراق، تا صدام بگوید غلط کردم! تا انتقام‌مان را بگیریم.
فرماندهانی در سوله‌هایی بتن آرمه و محکم و مقاماتی زیر کولرها، این تصمیم را برای ما گرفته بودند، و باید اجرا می‌شد.
نمی‌دانم کسی می‌تواند ذره‌ای از آن لحظه‌های سخت را درک کند؟

در جنوب وقتی در سایه، هوا ۵۰ درجه است، زیر آفتاب می‌شود ۶۰ درجه، فعالیت کنی می‌شود ۷۰ درجه، شرجی بشود از کوره آهنگری هم بدتر می‌شود!
شب گذشته‌اش عملیات کرده بودیم، به کانال ماهی، که هدف‌مان بود رسیده بودیم، اما نفهمیدیم چرا نزدیک صبح دستور آمد باید برگردیم. اتفاقا چند اسیر هم گرفته بودیم.
خدا پدر اسیرها را بیامرزد، در موقع برگشتن همان‌ها متوجه شدند داریم وسط میدان مین می‌رویم، و کمک کردند تلفات کمتری بدهیم.
بعد از ۳۶ ساعت نخوابیدن، خسته و کوفته رسیدیم به سنگرهایمان، رفتم برای یکی دو ساعت بخوابم، شاید ساعتی نگذشته بود، که یکی با اضطراب آمده و بیدارم می‌کرد.
- پاشو رحیم، می‌خواهند اسرا را بکشند!
فکر کردم دارم خواب می‌بینم. با داد و بیداد پیک گردان که نوجوان ورزشکار و دل‌رحمی بود فهممیدم خواب نمی‌بینم.

او راست می‌گفت. چند نفر که از یگان ما نبودند، آمده و می‌خواستند اسرای عراقی را اعدام کنند!
به آن‌ها گفتم چه شده؟
رئیس‌شان که اتفاقاً قد کوتاهی داشت و لباس پلنگی قشنگی هم پوشیده، آستین‌هایش را هم بالا داده بود، گفت یکی از رفقایش شهید شده و می‌خواهد انتقام او را بگیرد.
گفتم یعنی انتقام او را از این اسرای دست‌بسته باید بگیری؟
او اصلاً انگار نمی‌شنید، آمده بود بکشد و برود، می‌گفت قسم خورده باید یک عراقیِ بعثی را بکشد و بعد برود خانه. می‌گفت ماموریتش تمام شده و هنوز انتقام دوستش را نگرفته!

از ظاهرش معلوم بود اصلاً اهل جنگ هم نبوده، برعکس ما که همه لباس‌هایمان خاکی و پاره بود او لباس‌هایش اتو کشیده بود. موهایش تمیز، ولی "انتقام" از زبانش نمی‌افتاد...
می‌گفت قسم خورده و بدون انتقام نمی‌تواند برگردد!

پیک گردان را که نگهبان اسرای عراقی بود، گفتم هر کس خواست اسیری را اذیّت کند، بلافاصله با تفنگت هدفش بگیر. پسر، از خدا خواسته، گفت چشم، و با غرور گلنگدن تفنگش را کشید، یعنی آن را آماده شلیک کرد.
لباس پلنگی به شک افتاد. رفقایش عقب رفتند، ولی او هنوز اصرار داشت انتقامش را نگرفته.
صدایش کردم، او را بردم کنار خاکریز، گفتم نگاه کن، جنگ اصول و رسم خودش را دارد، خیلی دلت می‌خواهد انتقام دوستت را بگیری، می‌مانی جبهه، وقت درگیری، وقتی ما زیر آتش هیچ کدام نمی‌توانیم سرمان را بلند کنیم، تو سرت را بلند می‌کنی، با شجاعت می‌روی جلو، و همان را که ما را زیر آتش گرفته، از پا در می‌آوری.
از او پرسیدم، دیشب کجا بودی!؟ الان کجا می‌روی؟ فقط می‌خواهی هوای نفست را راضی کنی که با کشتن یک نفر انتقام گرفته‌ای!

او نماند. او اصلا اهل جنگ نبود. اهل درگیری نبود، اهل آفتاب خوردن و سوختن نبود، اهل تیر خوردن نبود.
او فقط اهل انتقام بود.
تیری شلیک کند به کسی که اسلحه ندارد.
او با دشمنی که مردم بیگناه و بی‌دفاع را بمباران می‌کرد هیچ فرقی نداشت.
او فقط آمده بود درجه ای بگیرد و برود. افتخاری برای خودش ثبت کند...
او فکر کرده بود جنگ یک فیلم سینمایی است. و آدم‌ها الکی می‌میرند!

نه! در جنگ انسان‌ها واقعاً کشته می‌شوند. جان‌ها واقعاً از دست می‌روند. خانواده‌ها واقعاً عزادار می‌شوند. مادرها تا آخر عمر آرزوی دوباره دیدن فرزند، به دلشان می‌ماند...

کاش آن‌ها که فقط بلدند انتقام انتقام بگویند
می‌دانستند جنگ چیست.

@ghomeishi3