🔴📚از تاریخ بیاموزیم!

رفتار عبرت‌آموز امپراتور چین با اسکندر مقدونی


وقتی اسکندر مقدونی به چین رسید، در محل فرماندهی لشکر، شبانه با سردارانش مشغول گفتگو پیرامون نقشه و برنامه جنگ بود که دربان آمد و گفت:
فرستاده پادشاه چین بر در است و اجازه ورود می‌خواهد، او را به درون آوردند.
بایستاد و گفت:
چیزی که برای گفتن آن آمده‌ام برنمی‌تابد که دیگری نیز بشنود. اسکندر حاضران را مرخّص کرد و گفت:
بگو هر چه می‌خواهی.
گفت: من امپراتور چین هستم، نه فرستاده‌ او و برای گفتگو و صلح آمده‌ام.
اسکندر با تعجُّب گفت:
چه شد که از جان باک نداشتی و به نزد من آمدی؟
گفت: چون می‌دانم از کشتن من بهره‌ای نخواهی برد.
اسکندر دانست که مردی با خِرد است.
پس گفت:
باج سه سال چین را می‌خواهم تا بروم.
گفت: اگر بپذیرم، مردم مرا می‌کشند که چنین ثروتی به تو داده‌ام.
اسکندر گفت:
اگر باج یک ساله بستانم چه شود؟
گفت: بهتر باشد و گشایش بیشتر. پذیرفت و رفت.

بامداد که شد سپاهی گران از چینیان گرداگرد سپاه اسکندر را گرفته و محاصره کرده بود. چنان که اسکندر و سپاهش از محاصره و نابودی ترسیدند.
اسکندر به ملاقات امپراتور چین رفت و گفت:
دیشب قول دادی و امروز نیرنگ زدی؟
امپراتور گفت: نه، من بر سرِ قولم هستم! این سپاه را آوردم تا بدانی که اگر با تو از درِ صلح درآمدم، از ناتوانی نبود. هراس جنگ و بیم ویرانی سرزمینم حتّی در صورت پیروزی را داشتم.
اسکندر را خوش آمد و گفت: مرد باخردی چون تو ،هرگز خوار نشود و باج نيز نپردازد.
از گرفتن باج درگذشتم و می‌روم.
امپراتوری چین گفت: زیان نخواهی دید.
اسکندر از چین بازگشت. امپراتور چین دو برابر آنچه گفته بود برای اسکندر فرستاد.

با تدبیر امپراتور، چین تنها سرزمینی بود که از هجوم اسکندر ویران نشد. زیرا فرمانروای چین تا دیر نشده با آن جهانگشای مغربی وارد مذاکره شد.

جنگ، شکستِ انسان پیش از میدان نبرد است. وظیفه‌ی یک حاکم دانا و با لیاقت، افروختن آتش نیست؛ نگه‌داشتن چراغی‌ست که نگذارد انسان‌ها و سرزمینش نابود شوند و قدرت یک حاکم در پیروزی در جنگ‌ها نیست. قدرت، آن‌جا معنا دارد که ویرانی را متوقف کند و جنگ زمانی آغاز می‌شود که قدرت جای مسئولیت می‌نشیند و وظیفه‌ی حاکمی شایسته، حفظ و آبادانی یک سرزمین است، نه اثباتِ قدرت و غرور.

آن‌که می‌تواند جنگ را متوقّف کند و نمی‌کند، در ویرانی شریک است حتّی اگر خود ویرانگر نباشد.