انتقامِ خون رهبری و شهدا
■ یادداشتی از سعید نیازی
فعال اجتماعی در بابِ
انتقامِ خون رهبری و شهدا
■ نمیتوان از خونخواهی سخن گفت اما از عقل، مصلحت و امکانِ پیروزی سکوت کرد. اینکه خونِ رهبری و همه شهدا باید مطالبه شود، محل نزاع نیست؛ نزاع بر سرِ «اصل انتقام» نیست، بر سرِ «روش انتقام» است. مشکل از آنجا آغاز میشود که عدهای، هیجان را به جای راهبرد، خشم را به جای عقل، و شعار را به جای تدبیر مینشانند؛ سپس هر کسی که از سنجشِ هزینه و فایده سخن بگوید، متهم به سازش و ترس و خیانت میشود. حال آنکه بزرگترین خیانت به خون شهدا، نه تأخیر در واکنش، بلکه تبدیلِ خونخواهی به پروژهای برای خودزنی ملی است.
■ باید با صراحت گفت: هر فریادی که نامِ انتقام بر خود بگذارد، الزاماً در خدمتِ انتقام نیست. چهبسا فریادی که در ظاهر بوی غیرت میدهد، اما در باطن، کشور را به دهانِ آتش هُل میدهد؛ بیآنکه افق روشنی برای پیروزی داشته باشد. این همان نقطهای است که باید میان «خونخواهی» و «انتحار» فرق گذاشت.
■ خونخواهی، اگر معقول، زمانشناسانه و متکی به توازن قوا نباشد، دیگر خونخواهی نیست؛ نوعی انتقامنماییِ هیجانی است که نتیجهاش نه احقاق حق، بلکه فرسایشِ توانِ ملی و تحمیلِ هزینه بر مردمی است که هیچگاه در طراحی این تصمیمات سهمی نداشتهاند، اما همیشه در پرداختِ بهای آن، اولین قربانیاند.
■ تاریخ، در اینباره بسیار روشنتر از آن است که بتوان با هیاهو بر آن غبار پاشید. سلیمان خُزاعی و توابین، در منطقِ عاطفه، شاید ستودنی باشند، اما در منطقِ سیاست و تاریخ، نمونهای روشن از یک خیزشِ شریف اما نابهنگاماند؛ حرکتی که بیش از آنکه دشمن را مجازات کند، نیروهای خودی را به مسلخ برد. آنان از سرِ صدق آمدند، اما چون زمان، امکان، سازمان و پشتوانه لازم را نداشتند، کارشان به جای آنکه موازنه را تغییر دهد، به فاجعه انجامید. این تجربه، فقط یک خاطره تاریخی نیست؛ یک هشدار دائمی است: نیتِ مقدس، روشِ غلط را مقدس نمیکند. خونخواهیِ بیمحاسبه، اگر هزار بار هم با نامِ وفاداری و غیرت تزئین شود، در نهایت چیزی جز خودکشیِ جمعی نیست.
■ در برابرِ این الگو، مختار ثقفی قرار دارد؛ کسی که فهمید انتقام، کارِ واقعیت های لرزان و وضعیتِ پریشان نیست. او نخست به استقرار، تثبیت، سازماندهی و ساختِ قدرت پرداخت؛ میدانست دستی که میخواهد ضربه نهایی را بزند، باید پیش از آن از پشتوانه، مشروعیت، نیرو و زمانِ مناسب برخوردار باشد. مختار به ما آموخت که خونِ مقدس را نباید خرجِ نمایشِ خشم کرد. انتقام، وقتی موجه و مؤثر است که نه برای تخلیه احساسات، بلکه برای تغییرِ واقعیِ موازنه و تحمیلِ هزینه بر دشمن طراحی شود.
■ امروز نیز مسئله همین است. برخی به نامِ خونخواهی، نسخههایی میپیچند که بیش از آنکه برای دشمن خطرناک باشد، برای مردم و کشور مُهلک است. گویی قرار است با یک تصمیمِ نسنجیده، اقتصادِ نحیفتر شود، امنیت آسیب ببیند، زیرساختها تهدید شوند، و سپس نامِ این ویرانی را «غیرت» بگذارند. این دیگر دفاع از خون شهدا نیست؛ این مصادره خون شهدا برای توجیه بیتدبیری است. خون شهدا را نباید خرجِ تصمیماتی کرد که دستاوردش برای دشمن، فرصت، و برای ملت، محرومیت و اضطراب بیشتر است.
■ خطرناکتر از همه آن است که برخی میخواهند میان عقلانیت و شجاعت دوگانهای دروغین بسازند؛ انگار هر که از محاسبه سخن بگوید، ترسیده، و هر که بیمحابا به سمت آتش بدود، شجاعتر است. در حالی که شجاعتِ حقیقی، توانِ مهارِ خشم و تبدیلِ آن به قدرتِ مؤثر است. بیپروایی، شجاعت نیست؛ همانطور که فریاد، الزاماً نشانه بصیرت نیست. گاهی بلندترین فریادها، پوششی برای عمیقترین بیفکریهاست.
■ باید این حقیقت تلخ را پذیرفت: آنکه به نامِ انتقام، راهی را پیشنهاد میکند که کشور را تضعیف میکند، مردم را در معرض هزینههای کمرشکن قرار میدهد و بدون تضمینِ پیروزی، صرفاً آتشِ بحران را شعلهورتر میسازد، در عمل خونخواه نیست؛ ولو هزار بار از شهدا نام ببرد. خونخواهِ راستین کسی است که انتقام را از سطحِ هیجان به سطحِ راهبرد ارتقا دهد؛ کسی که بداند گاهی تأخیر، عینِ حکمت است و گاهی خویشتنداری، مقدمهی ضربهای دقیقتر و کاریتر.
■ خون شهدا، امانت است، نه ابزارِ تسویهحسابِ هیجانی و سیاسی. هر کس این امانت را بهانهای برای انتحار ملی کند، نه تنها به دشمن ضربه نزده، بلکه خواسته یا ناخواسته در زمینِ او بازی کرده است. میان سلیمانِ خزاعی و مختارِ ثقفی، باید یکی را انتخاب کرد: یا خونخواهیِ شورمند اما نابودگر، یا انتقامیِ صبور، هوشمند و پیروز. آنکه راهِ اول را برمیگزیند، در حقیقت از دشمن انتقام نمیگیرد؛ از ملت انتقام میگیرد.