🔲 *ضیافتِ بنرهای پیروزی بر ویرانه‌های سفره مردم*

🖌 #اکبر_ببری عضو تحریریه #سلام_خبر

در جغرافیایِ ذهنیِ طبقه‌ای که امروز با ولعی تمام‌ناشدنی، هر اتوبان و میدانِ پایتخت را زیرِ هجومِ بنرهای «ما پیروز شدیم» مومیایی کرده و شب‌ها بر طبلِ تداومِ جنگ تا انهدامِ نهاییِ دشمن می‌کوبد، گویی زمان متوقف شده و پیوندِ ارگانیک میان «*رویاهایِ ایدئولوژیک*» با «*گوشت و پوستِ زندگیِ روزمره*» به‌کلی از هم گسیخته است.

ما امروز نه با یک اختلاف‌نظرِ مدیریتی، بلکه با یک *«گسستِ بنیادین در ادراکِ واقعیت»* روبرو هستیم؛ وضعیتی که در آن، فریادِ استیصالِ دو میلیون نان‌آور که تنها طی چهل روزِ اخیر در سیاهچاله‌ی بیکاری و انسدادِ معیشتی سقوط کرده‌اند، در هیاهوی مارش‌های نظامی و هلهله‌هایِ پیروزیِ انتزاعی، به‌عمد یا به‌سهو، شنیده نمی‌شود.

تراژدیِ حکمرانیِ معاصر در این نهفته است که میان «*فیزیکِ خرید*» و «*روان‌شناسیِ معیشت*» تفاوتی ماهوی وجود دارد.
حتی اگر حکمرانان و نظامیان از سرِ تقوا یا نمایش، در صفِ نانوایی بایستد یا به تره‌بارِ محله سر بزند، باز هم از درکِ آن «*اضطرابِ وجودی*» که بر جانِ توده‌ی مردم چنگ انداخته، قاصر هستند.

برای شهروندِ عادی، هر خرید یک «*انتخابِ دردناک*» و یک میدانِ جنگِ روانی است که در آن باید میان دارویِ بیمار، اجاره‌بهایِ مسکن و نانِ سفره، یکی را به مسلخ ببرد.
اما برای حکمرانی که در «*حبابِ رفاهیِ حاکمیتی*» تنفس می‌کند و به منابعِ نامحدود وانواع کارت‌هایِ اعتباریِ و خرید بی‌سقف دسترسی دارد، قیمت‌ها صرفاً اعدادی در گزارش‌هایِ آماری هستند، نه موانعی بیولوژیک که راهِ تنفسِ زندگی را ببندند.

ادراکِ «*ناگزیر بودن*» و «*شرمندگیِ دستِ خالی در برابر خانواده*»، حسی است که با حضورِ فیزیکی در بازار به دست نمی‌آید، بلکه تنها زمانی لمس می‌شود که سقفِ بودجه‌ی فرد با کفِ نیازهایِ اولیه‌اش مماس شود.

چقدر گزنده و عبرت‌آموز است که در سرآغازِ همین تحولِ بزرگِ تاریخی، بنیان‌گذارِ نظام حضرت امام خمینی، صراحتاً معیارِ حقانیتِ کارگزاران را در این می‌دید که *«طعمِ تلخِ فقر را چشیده باشند»* و به «*اسلامِ پابرهنگان و رنجدیدگانِ تاریخ*» وفادار بمانند؛ همو که حتی برای تلنگر زدن به وجدانِ مدیران، تماشایِ مسخِ انسانی در پیِ تنگدستی را در «*فیلمِ گاو*» می‌ستود و آن را آموزنده می‌خواند.

اما گویی میراث‌خورانِ امروز، در چرخشی آشکار از آن «*اسلامِ مستضعفین*»، به نوعی «*اشرافیتِ بوروکراتیک*» رسیده‌اند که در آن، ادامه‌ی جنگ و تقابل به هر قیمتی، فضیلت شمرده می‌شود، چرا که هزینه‌ی سنگینِ این ماجراجویی‌ها نه از جیبِ لایه‌هایِ امنیتی و سیاسی، که از سفره‌ی تهی‌شده‌ی همان «*پابرهنگانی*» پرداخت می‌شود که حالا دیگر حتی نایِ ایستادن بر رویِ پاهایِ خود را ندارند.

نصبِ بنرهای پیروزی در کشوری که دو میلیونِ نفر از شاغلان آن طی چهل روز، هویتِ شغلی و امنیتِ روانی‌شان را در قمارِ سیاست‌ خارجی از دست داده‌اند، نه یک پیروزی، که یک «*دهن‌کجیِ ساختارمند*» به حقیقتِ جاری در رگ‌هایِ جامعه است.

پیروزیِ واقعی نه در تصرفِ سنگرها، که در زدودنِ کبر از جانِ حاکمی تعریف می‌شود که در لحظه‌ی خریدِ روزانه، لرزشِ دستانِ مردی را ببیند که میانِ «فردا» و «بقایِ امروز» معلق مانده است.

تا زمانی که میان «*سفره‌ی مسئول*» و «*سفره‌ی مردم*» تقارن و پیوندِ واقعی برقرار نشود، طبل‌هایِ جنگ تنها صدایی ناهنجار در گوشِ گرسنگان خواهند بود و این گسستِ ادراکی، در نهایت به فروپاشیِ آن سرمایه‌ی اجتماعی منجر خواهد شد که هیچ بنر و بیلبوردی قادر به ترمیمِ آن نیست.

شکستِ حقیقی در میدانِ نبرد رخ نمی‌دهد، بلکه زمانی به وقوع می‌پیوندد که حاکمیت، درکِ «طعمِ تلخِ فقر» را با شیرینیِ کاذبِ پیروزی‌هایِ روی کاغذ، معاوضه کند.