قسمتی از کتاب جامعه شناسی خودمانی حسن نراقی
🍀🍀
قسمتی از کتاب جامعه شناسی خودمانی حسن نراقی
🌹🌹
تصور می کنم از آن روزهایی که میرزا صالح شیرازی اولین ماشین چاپ را در تبریز به کار انداخت و به کار تکثیر و چاپ اندیشه و کتاب آهنگ پرشتابی داد، اگر نگویم هزاران به جرأت می توانم بگویم صدها تیتر، سوژه، مقاله و کتاب با مضامینی از قبیل «راز عقب افتادگی مشرق زمین» «بدبختی ایرانی» و «نقش ... در عقب ماندگی ایرانی»، «راه خوشبختی»، «راه کامیابی»، «یگانه راه سعادت» و این اواخر در مبارزه با استعمار... استثمار... و ... منتشر شده و در دسترس خوانندگان قرار گرفته است که صد البته هر کدام از آن ها نیز با استدلال هایی در راه اثبات گفته هایشان و با کلیدهایی که بدون برو برگرد حداقل از نظر مؤلف و مصنّف کلید قطعی درب بسته ی «اتاق نیکبختی» بودند همراه و مجهز شده بودند. من در اینجا نه قصد دارم، و نه انصاف و مروت حکم می کند که همه ی آن ها را با یک دستور العمل ساده اندیشانه، بیهوده و بی پایه بنمایانم... بلکه برعکس بر این باورم که اکثر قریب به اتفاق این گویندگان در گفتارهایشان هم صادق بودند و هم معتقد، و هم تا حدودی مؤثر.
منتها ایراد بزرگ و مشترکی که تقریباً به تمامی این واعظین می شود گرفت، این سیاه و سفید دیدن قضیه است و این که نقطه مشترک تقریباً تمامی همگی شان (به استثنای معدودی که از آن یاد خواهم کرد) برائت ایرانی است در مورد این همه مصیبتی که سرش آمده؛ هر کدام به دلیل قانع کننده ای که به ذهنشان خطور کرده آن چنان آویزان شده اند که تمامی رویدادهای دیگر را از یاد برده اند و نهایتاً تقریباً رسیده اند به کی بود؟ کی بود؟ ... حداقل ما نبودیم.
👇👇
🌹🌹
می گفت اگر اعراب به ما حمله نمی کردند وضع ما این نبود. گفتم مرد حسابی اولاً حالا که حمله کرده اند و ما کاری راجع به حادثه ای که هزار و چهارصد سال پیش اتفاق افتاده نمی توانیم بکنیم فعلاً مواظب باش دوباره بهت حمله نکنند؛ وانگهی مگر پرو و شیلی و آرژانتین که مورد حمله ی اعراب قرار نگرفتند آن ها بی مشکل ماندند؟ همه بدبختی ها برای افغان ها و ایرانی ها از مسلمانی ماند و غیر مسلمان های زامبیا و اتیوپی و کلمبیا الحمد لله هیچ مشکلی ندارند؟ مسیحی های سیاهپوست موزامبیک از شدت وفور نعمت همه مجبورند رژیم بگیرند!
در نظر اینان از حمله ی مغول گرفته تا خشونت و تعصب های صوفی مشرب های صفویه و بی عرضگی حضرت سلطان حسین و همین جور دیوانه شدن نادرشاه، رأفت کریم خان، زن بارگی جناب فتحعلی شاه، قتل قائم مقام و امبیر کبیر به دست پدر و پسر تاجدار... بعد ماجرای مشروطه وارداتی!! کلاه گذاشتن کلاهی های مستفرنگ سر روحانیون و یا خطاها و اشتباهات روحانیون (تعبیر به نرخ روز قابل تغییر است) و به هر حال انحراف مشروطه، برافتادن سلسله ابد مدت!! قاجاریه، آمدن رضاخان صددرصد انگلیسی (و نه حتی نود و نه درصد!)، شهریور بیست، ماجراهای نفت، درگیری دکتر محمد مصدق با آیت الله کاشانی، و در نتیجه شکست نهضت ملی، کودتای 28 مرداد و بالاخره به رغم برخی انقلاب سال 57، روی کار آمدن حکومت روحانیون، جنگ 8 ساله و صدها تیتر از این دست منشأ قطعی و غیر قابل تردید عقب افتادگی ایرانیان قلمداد شده است و یادتان نرود که در زمینه و متن اصلی تمام این علل، لااقل از دوره ی صفویه تا به امروز نقش شوم استثمار و استعمار به صورت غیر قابل تردید و به عنوان بستر همگیِ این تحلیل ها خودنمایی ویژه ای دارد.
👇👇
از نظر این بزرگواران، همه ی عقب افتادگی ها معلول دو علت هستند:
اول رویدادی تاریخی که از بد حادثه در گذشته اتفاق افتاده است (غیر قابل برگشت و تا حدود زیادی هم مؤثر که منکر آن نمی توان شد) و دوم دست شوم خارجی (آشکار و یا غیر آشکار)؛ و برای رفع تکلیف در برابر این دو عامل صد البته ناخواسته، تا دلتان بخواهد گفته ها و نوشته ها مملو است از «ملت بزرگ» یا ملت نجیب و ملت متحمل، و ملت صبور، و در مواقع استیلای بیگانه ملت میهمان نواز هوشمند زیرک، ملت تحت استعمار، و هزاران صفت حتی المقدور ارضا کننده و مثبت.
خوب، این وسط نقش خودمان چی؟ یعنی آن چنان در مقابل این پدیده ها عاجزیم که هیچ کاری نباید بکنیم؟ یعنی من و ما و این ملت بزرگ در هیچ موردی کوتاهی نکرده ایم؟ تقصیری نداشته ایم؟ آخر با این استدلال گیرم خودت را آسوده کردی آن چه بر ما رفته است را که نمی توانی تغییر دهی!
من نمی دانم، در این «وجیه الملّه» بودن چه راز و رمزی است که اگر معدودی از بزرگان سیاسی و فرهنگی قوم هم در اثر نیک رفتاری به آن رسیدند، از ترس از دست دادنش با آن قفسی می سازند که خود تا آخر عمر زندانی و محبوس همان وجاهت خودآفریده باقی می مانند؛ و شاید به همین دلیل باشد که در مقابل این حجم انبوه از سوژه های تأیید کننده به زحمت می توان کسانی را شاید کمتر از تعداد انگشتان یک دست یافت که سعی کرده باشند با واقعیات جامعه ی ایرانی بدون ترس از ملکوک شدن وجاهتشان روبرو شوند.
🌹🌹
من هم به سهم خود باور دارم که این «خود اغفالی» است هرگاه کسی مدعی شود رخدادهای تاریخی کشورمان در خلق و خوی و رفتار ایرانیان عصر حاضر بی تأثیر بوده و نقشی نداشته است و ایضاً کسی ادعا کند که رفتار کشورهای بیگانه اعم از نوع مزاحمت هایشان، لشکرکشی هایشان، استیلایشان، اعمال نفوذ مستقیم و غیر مستقیم شان در سرنوشت کشور و جامعه ی ایرانی بی تأثیر بوده است. مطمئناً تمامی این ها در شکل گیری شخصیت و رفتار اجتماعی مان بی تأثیر نبوده و نخواهد بود؛ من هم موافقم، درباره اش زیاد هم گفته اند، درست هم گفته اند.
منتها نکته ای را که در مورد آن کم گفته اند و من می خواهم روی آن تأکید بیشتری بکنم، این است که سهم نخبگان ما را، رهبران فکری مان را، رهبران سیاسی مان را، شعرا و نویسندگان مان را، سهم این ها را، و بالاتر از همه سهم خودمان را در این معماری سرنوشتمان از آن چه که بوده و هست به مراتب کمتر نشان داده اند و برروی آن کمتر بحث کرده اند.
صادقانه با خود بیندیشیم که ما چگونه ما شدیم؟ و اصلاً چرا رویمان نشود؟ واقعاً قبل از این سؤال، یک تعریفی هم از «ما» بکنیم که این «مایی» که از آن صحبت می کنیم چگونه مایی است؟
نهراسیم از این که اقرار کنیم و بگوییم کشور ما در بسیاری از ابعاد جزء کشورهای عقب افتاده دنیا است و فقط در معدودی از ابعاد در سطح متوسط است.
واقعیت این است که این کشور با موقعیت جغرافیایی اش، با آب های آزاد جنوبش، با جنگل های شمالش، با معادن غنی اش، و حتی با کویر کم نظیرش و مهم تر از همه با این مردم واقعاً باهوش و زیرکش سهمش از امکانات امروز دنیا خیلی خیلی بیش از این باید باشد که هست.
در ارزیابی عقب افتادگی کشورمان این را فراموش نکنیم که الزاماً عقب رفتگی خود کشور به تنهایی مطرح نیست، پیش رفتگی دیگران هم به راحتی می تواند برای ما که سرعتمان قابل توجیه نیست عقب افتادگی به همراه بیاورد. نگاهی به دور و برمان بکنید! شیخ نشین های خلیج فارس را در سی سال پیش به خاطر بیاورید، عربستان سعودی آن وقت ها را؛ همین ترکیه آتاتورکی، با تمامی مسائل و مصایبش را؛ پاکستان همسایه، با این همه تعصب قومی و مذهبی؛ آن وقت همه ی این ها را مقایسه کنید.
دنبال دلیل می گردید؟ دلیلش در خودمان است نه در همسایه ها و نه در ابرقدرت ها و نه حتی در حکومت و دولت های معاصر.
توجه کنید، من منکر تأثیر مستقیم و غیر مستقیم تمامی این عواملی که بر شمردم به علاوه ی هزاران عامل دیگر نیستم. این ها همه تأثیر دارند، منتها اثری است مقطعی بر بستر موجود جامعه؛ چه اگر «ما» این گونه مایی نبودیم این عوامل نیز اثرهای دیگری داشتند.
اگر بگویی حکومت را برایمان آورده اند و بتوانی آن را ثابت کنی تازه اول بدبختی و مسئولیت توست که خوب چرا گذاشتی؟ و حالا چرا مقاومت نمی کنی، چرا تسلیم شده ای؟
🌹🌹
یادم می آید سال های اول انقلاب بود در سفری کاری که به یکی از کشورهای راقیه داشتم میزبان از سر لطف و ارتباط فامیلی ضیافت کوچکی ترتیب داده بود با تعدادی افراد ظاهراً موجه به همراه تعداد دیگری از هم وطنان خودتبعیدی و طبعاً ضد نظام موجود؛ صحبت از وجوب یک حکومت مردمی بود و لاغیر...
گفتم اگر حکومت مردمی به معنی حکومت دردآشنای مردم باشد گمان می کنم ایران تا به حال کمتر چنین حکومت مردمی به خود دیده؛ تا آن جا که من می شناسم این ها هیچ کدام نه از شاهزاده های آن چنانی اند و نه وابسته به فلان ایل و خانواده ی اسم و رسم دار. تا پریروز یکی از این ها معلم بود و آن یکی مهندس و دیگری یک کاسب و نجار و یا آن دیگری یک روضه خوان بسیار معمولی. این ها را که از پاریس و ژنو و حلب نیاورده اند؛ همین هم وطنان خودمان هستند. خوب حالا چطور شد وزیر که شدند دیگر غیر قابل دسترس شدند؟ مشهور که شدند، حالا گیرم به زعم شما، اگر این ها رفته اند برای خودشان «غیر مردمی» شدند این دیگر مربوط به خود مردم است، باور کنید، این را به اتکای تجربه و شغل مدیریتی ام می گویم. خیلی حرف بدی است امیدوارم مرا ببخشید، کمتر مدیری است که بتواند سالم از این آزمایش تا به آخر برود؛ نمی گویم همه ولی تعدادی از همکاران به اصطلاح زیر مجموعه، آن چنان ماهرانه رئیس را از راه به در می کنند که خود رئیس هم باورش می شود؛ کوتاه را بلند جلوه می دهند زشت را زیبا. دو سال که گذشت دیگه این رئیس رئیس روز اول نیست همه چیز عوض شده... اصلاً استحاله اش می کنند.
داشتم از مقایسه کشورمان با کشورهای همسایه صحبت می کردم. منظورم این بود در اول انقلاب تا ما مشغول تبریک فرستادن برای خودمان بودیم حتی همین کشورهایی که تو آن ها را قبول نداشتی آن چنان جلو رفتند که امروز ثبات اقتصادیشان قابل مقایسه با ما نیست. این حقیقت تلخ است ولی وجود دارد. من نمی دانم اگر این همسایه شرقی و درد کشیده ی ما افغانستان نبود، آن وقت تکلیف روحیه مان چه می شد. اگر می توانید بروید و ببینید و اگر نه وضع کشورهای دیگر را دقیقاً مطالعه کنید. ما هنوز مشغول شنیدن کلمات زیبا هستیم.
مریض با به به و چه چه خودش و دکترش امکان بهتر شدن روحیه اش می رود اما بهبودی اش حداقل تا شروع درمان کار دارد. به جای این که او را با کلمات قشنگ و رؤیابرانگیز به خواب خوش فرو کنیم باید به خودش آوریم. با متانت و آهستگی جهت همکاری اش در درمان، دردش را به گوشش نجوا کنیم.
از او بخواهیم برای بهبودی اش آماده ی مبارزه با مرض شود... هی نگویید «ملت بزرگ»، «ملت نجیب» ملتی که وارد دروازه های تمدن بزرگ بشری شده اید، ملتی که یکی از پنج قدرت بزرگ دنیا می شوید و یا شده اید!! ملتی که تا ابرقدرت های بزرگ اسم شما را می شنوند، پشتتان می لرزد. آیا واقعاً این طور است؟ صراحت داشته باشید. بگویید ملت بگردید ببینید چه کم داریم؟ چرا اینقدر درمانده ایم؟ چرا با این همه درآمد استثنایی نفتی که طی سی سال گذشته داشته ایم تا یک دلار قیمت نفت کم می شود همه را وحشت می گیرد؟ چرا متوسط کار مفید ایرانی ها در روز به زیر سی دقیقه می رسد؟
چرا پای صنعت اتومبیل سازی ما بعد از سی و چند سال مونتاژ هنوز این قدر لنگ می زند؟
چرا برای پیشبرد هر کار کوچکی باید روزها و در بعضی مواقع ماه ها و سال ها وقت گذاشت و اعصاب خرد کرد؟
چرا کارمندان ادارات در اکثر مواقع پدر ارباب رجوع را در می آورند بدون آن که فکر کنند نوبت خودشان است که در نقش ارباب رجوع اداره ی دیگری ظاهر شوند. چرا سن سکته در این کشور زیر چهل سال است؟ چرا بی اعتمادی هر روز گسترده تر می شود؟ حجم پرونده های دادگستری افزایش پیدا می کند؟ فساد به گفته بسیاری از دست اندرکاران از حد متعارف بالاتر می رود؟
و هزاران چرای دیگر