📚 *پای درد دل ناصرالدّینشاه*
ناصرالدّین شاه به حاجی سیّاح گفت:
«جلوتر بیا، بیا اینجا بنشین میخواهم قدری با تو که میدانم آدم دنیادیدهای هستی صحبت کنم.» حاجی گفت:
«شاه اگر لطف بیعدد راند/ بنده باید که حد خود داند»
شاه گفت:
«حاجی، امروز میخواهم قدری بیپرده حرف بزنم و عقدههای دلم را خالی کنم. میدانم این حرفها که میگویی عقیدهی قلبی تو نیست، تو هم گول حرفهای سید جمال را خوردهای ولی باشد من هم از این تعارفها و تملقها بدم نمیآید. معذلک بیا جلوتر اینجا بنشین.»
حاجی جلوتر رفت دوزانو روی چمن نشست. من هم گوشهای ایستاده بودم.
شاه گفت:
«حاجی من ۳ سفر اروپا رفتم همهی ترقیات اروپا را به چشم خود دیدم. خیلی بیش از آنکه تو و امثال تو یا سید جمال که مرشد تو است از اسرار ترقیات اروپا فهمیده باشد درک کردهام. باور کن این مشاهدات برای من خیلی تاثرآور بود. تو از سیاست خارجهی ما درست آگاه نیستی که بدانی با چه مشکلاتی روبهرو هستیم و هر روز چه گربهرقصانیها برای ما میشود. ولی داخله را میبینی. چرا راه دور برویم، همین راهآهن دوفرسخی حضرت عبدالعظیم کشیده شد دیدی چهها کردند؟ علنا گفتند چون فرنگی تلمبه میزند نجس است. گفتند چون بخار دیگ ماشنی بر روی لباس مردم مینشیند لباسشان نجس میشود و با این لباس نمیشود زیارت رفت. روی این حرفها تا حالا سه دفعه ریختند صندلیهای ترن را خراب کردند که حالا هم مردم را گوسفندوار سوار میکنند. امینالدوله کارخانهی قند دایر کرد و قندش هیچ تفاوتی با قند خارجی نداشت، روسها تحریک کردند و گفتند علت سفیدی قند این است که استخوان مرده به قند میزنند که امینالدوله یک روز عصبانی شده در حضور جمعیت گفته بود: کارخانه، کارخانه است، اگر اینجا استخوان مرده میزنند در روسیه هم میزنند ولی مردهی مسلمان هرچه باشد از مردهی فرنگی پاکتر است. بالاخره هم روسها آنقدر تحریک کردند که کسی قند ایران را نخرید و کارخانه تعطیل شد و آهنها در زمین کهریزک مدفون گردید. گفتیم ادارهی ثبت اسناد تاسیس شود که مثل ممالک اروپا مردم املاک خودشان را ثبت بدهند و مرافعات ملکی اینطور دستخوش اعمال نفوذ نباشد ولی دیدی چه کردند و چطور جلوی این کار را با هو و جنجال گرفتند. گفتند مهر فرنگی پای قبالهی عقد و نکاح میخورد. آخر ثبت اسناد چه کار به مهر فرنگی دارد؟! خواستم چهار خیابان طرح کنم مانع شدند. به هر کاری دست زدم یا مردم دست زدند فورا روس و انگلیس تحریک کردند مردم هم نسنجیده هرچه را شنیدند باور نمودند. با این جهالت عمومی مردم و با این تحریکات دائمی روس و انگلیس حالا سید جمال آمده میگوید تو را پادشاه مشرقزمین میکنم. پدر روس و انگلیس را درمیآورم. میخواهد بهانه به دست این همسایههای ماجراجو بدهد که هزار بلای دیگر سرِ ما بیاورند.»
شاه کمکم عصبانی شده بود، برخاسته بود قدم میزد. وقتی حرفش به اینجا رسید با لحن خاصی گفت:
«پادشاه مشرقزمین، پادشاه مشرقزمین، بله، تو را پادشاه مشرقزمین میکنم!»
بدون آنکه دیگر حرفی بزند همانطور با حال عصبانیت به طرف اندرون رفت.
حاجی سیاح مات و مبهوت بود...
[منبع: اطلاعات هفتگی، شمارهی ۷۷۹، سال شانزدهم، ۱۹ مرداد ۱۳۳۵، صص ۹ و ۳۳، به نقل از خاطرات امیر گیلانشاه (اعتمادهمایون).]