انسان بیخویشتن خویش!!
انسان بیخویشتن خویش!!
« یوزف گوبلز » وزیر تبلیغات رژیم آلمان نازی که به علت سخنرانیهای آتشین و تهییج تودهها معروف بود .
از او به عنوان یکی از نزدیکترین افراد به هیتلر نام برده میشود .
گوبلز نماد کاملی از انسان بیخویشتن خویش است.
انسانی که چنان در ایدئولوژی حزب غرق و ذوب شده است که دیگر هیچ هویت و فردیتی برای خود متصوّر نیست .
برای گوبلز و همسرش همه چیز در حزب و شخص هیتلر خلاصه میشد .
آنها در زندگی تلخ و تهی خود هیچ چیزی برای خود نداشتند و هر آنچه که بود از برای حزب و رهبر آن بود .
برای گوبلز و همسرش، عشق زمانی معنا می یافت که برای اعلام ارادت بیشتر به پیشوا باشد،
فرزندآوری زمانی معنا پیدا میکرد که تربیت خادمان بیشتری برای پیشوا را در بر میداشت و زندگی نیز زمانی معنا پیدا مینمود که خدمتگزاری و نوکری پیشوا را در پی داشت .
گوبلز و همسرش زمانی که متوجّه شدند نیروهای استالین وارد برلین شدهاند و هیچ راه نجاتی برای آنها وجود ندارد، دست به خودکشی زدند و از نیروهایشان خواستند تا جنازه هایشان را هم بسوزانند تا به دست نیروهای متّفقین نیفتد.
گوبلز و همسرش قبل از خودکشی در یکی از نفرتانگیزترین جنایتهای تاریخ پنج فرزند خود که نام همه آنها به افتخار هیتلر با حرف( ه ) شروع می شد و بزرگترین آنها فقط دوازده سال سن داشت را با خوراندن سم به قتل رسانیدند .
گوبلز و همسرش چنان از زندگی و فردیت تهی بودند که زندگی بدون پیشوا برایشان خلاء هولناک و نفرتانگیری جلوهگر مینمود به گونهای که حاضر نبودند حتی فرزندانشان هم در چنان جهانی زیست نمایند .
تاریخ را میبایست بارها خواند و از آن همچون چراغی در شب تاریک استفاده کرد .
زندگی گوبلز و همسرش و بسیاری دیگر از نزدیکان هیتلر یکی از همین چراغهاست تا به ما نشان دهد که پیونددادن مسئله عاطفی و عاشقانه و مربوط به حوزۀ خصوصی با امر پیش پا افتاده، عمومی و عرفی مانند «سیاست» چه نتایج تلخی می تواند در پی داشته باشد.
جهان یادگار است و ما رفتنی
به گیتی نماند بجز گفتنی
به نام نکو گر بمیرم رواست
مرا نام باید که تن مرگ راست